تبليغاتX
placebo
 

میگم : دلم خیلی چیزا می خواد . می خوام برم طرفشون تا بلکه برسم بهشون . 

میگه : مگه آدم باید بره طرف هرچی دلش خواست ؟!؟!

خب پس چی کار کنم ؟!؟!

بشینم نگا کنم تا جلو چشام از پیشم برن و نابود شن ؟!؟!

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

میگم : دلم می خواد وقتی می خوام برم بیرون , هرجور که دوست دارم برم !!! دلم نمی خواد خودمو بپیچم تو هزار جور لباس تا ۴ نفر کمتر اون چشمای هوس آلود و مزخرفشونو بگردونن طرفم . . . هردفعه می رم بیرون نگاهای خیلی از مردم اعصابمو خورد می کنه , حالا چند نفر بیشتر و کمتر چه فرقی به حال من داره ؟!؟! فقط فرقش اینه که من الان باید ذوب شم تو این گرما !!! و اینکه من عذاب می کشم تو مانتو و روسری . . . لباس من شلوار و تی شرته ( این تیکه بهم پوزخند زد عوضی )

میگه : خاک بر سرت ; مردم دارن از گرسنگی و بدبختی می میرن تو کشور , اون وقت تو تموم مشکلت شده اینکه چه جوری بری بیرون ؟!؟!

ولی من که نمی تونم واسه اونا کاری بکنم ( می تونم ؟!؟! )

من نمی تونم ; ولی این دولت که می تونه واسشون یه کاری بکنه .

البته ; نه , نمی تونه . . . الان کشور ما مشکل بزرگ تری داره !!! فعلا" باید تمام وقت و هزینه شو بذاره تا آدمای بی حجاب رو دستگیر کنه !!!!!!!!!! آخه این بدبختا امنیت جامعه رو به خطر می ندازن !!!

اون بچه ی بدبختی که غذای شب و روزش فقط نون و آبه و تو این گرمای مزخرف تابستون مجبوره کار کنه که مهم نیست !!!

الان فقط مهمه که مانتوت بالای زانوت نباشه !!!!

گشت ارشاد گیر داده به من که : " خانوم مچ دستت معلومه !!!!!! " خدایی الان کسی رو می بینید که مچ دستش معلوم نباشه ؟!؟!؟! اینا . . . . هایی بیش نیستن !!!

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

میگم : ایکاش تابستونا باید می رفتیم مدرسه به جاش زمستونا تعطیل بود !!! عشق منه که بشینم دم پنجره , به برف خیره بشم و واسه چند ساعت فکر کنم !!! ولی زمستونا همه ش باید درس خوند :( الانم که از آسمون آتیش می باره .

میگه : وای نگو ; اگه قرار بود زمستونا بریم بیرون علافی , خیلی بد بود . چون مجبور بودیم کلی لباس بپوشیم که سردمون نشه و اون وقت هیکلمون گنده میشد با اون همه لباس  !!! بهتر که تابستونا تعطیلیم , تیپ تابستون قشنگ تره !!!!!!!!!! ( جدی جدی می گه ها !!! خیلی دیوانه ست )

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

میگم : اگه یه خونه تو جنگل بدن به من که فقط توش یه کامپیوتر و یه تختخواب باشه . قول میدم دیگه این قدر از همه چیز بد نگم . . . به جون خودم این بزرگ ترین آرزومه . تو جنگل تنها باشم ( حالا اگه یه دریا هم اون نزدیکیا بود دیگه چه بهتر :)) )

میگه : خاک بر سرت !!! پاشو با هم بریم یه کم تو خیابون علافی کنیم ۴ تا شماره بگیریم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

میگه : واسه چی حرفاتو می نویسی ؟!؟! فکر کردی بقیه می یان می خونن ؟!؟! خیلی بیکاری !!!

میگم : جای دیگه ای ندارم اینا رو بگم . . . تازه فکر کردی دوستای نتم مث تو ان ؟!؟! حداقل یه بارم که شده حرفامو می خونن و یه توجهی می کنن . . . نه مث تو باشن .

 

پ.ن : اینا رو دقیقا" هم اون گفت و هم من جوابشو دادم . . . کلا" خیلی ضد حاله .

پ.ن : خواسته های کوچیک ( و یه کم مزخرف ) زیاد دارم که نداشتنشون فقط به خاطر اینه که  اینجا جمهوری اسلامی ایران است !!! پاشید با هم انقلاب کنیم نجات پیدا کنیم از این همه کثافت !!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 11:35  توسط نسا | 
 

یه روزی , تو یه نقطه از این دنیای بزرگ , یه  آدم بدبختی به بدبختای دنیا اضافه شد .

تا مدت ها مث بقیه ی آدما تو دنیای خودش غرق بود , دنیای بچه ها . . .

آرزوهای بزرگی داشت که هرچی بزرگ تر میشد می فهمید یکی از یکی دور از دسترس ترن . . .

خیلی از چیزا رو نمی فهمید . . .

اینکه چرا بیشتر آدما از زندگی خسته ان !!! از ادامه ی راه متنفرن !!!

دنیایی از عدالت و خوبی رو می خواست , ولی خواسته ی غیر قابل دسترسی بود .

می خواست این قدر آزاد باشه که هر کاری که دوست داره رو بتونه انجام بده . ولی مگه میشه ؟!

تو دنیایی از کثافت این شانس اون بیچاره ست که یه جایی به دنیا اومده که از همه جا کثافت تره و جالبه که مردمش کلی هم به خودشون می نازن !!!

* کاش همیشه بچه می موندیم ; لااقل این قدر فکرای مزخرف نداشتیم که هرچی بزرگ تر میشی بیشترم میشن .

* کاش این قدر تو همه چیز دست کممون نمی گرفتن و استعدادامون تو این کشور لعنتی هدر نمی رفت .

* همیشه گفتم هیچ جا آزادی کامل نیست , ولی کشور ما دیگه نوبرشه .
دنیا هرروز از روز قبل بدتر میشه .

 

*****

 بدجور رفته بودم تو نخ آهنگ High Hopes ه Pink Floyd و هی داشتم واسه خودم می خوندمش که یادم افتاد خیلی وقت پیشا فربد تو این وب ترجمه شو گذاشته بود . . . می خواستم فقط خود لیریکسشو بذارم ( مث همیشه , گشادی و این حرفا :)) ) ولی حالا با اجازه ی فربد ترجمه شم گذاشتم ( ترجمه ی فربده )

اون حرفای اول پست رو اضافی زدم :)) اصلا" این لیریکس خودش همه چیزو میگه .

 

Artist : Pink Floyd

( 1994) Album : The Division Bell

 

 High Hopes


Beyond the horizon of the place we lived when we were young
In a world of magnets and miracles
Our thoughts strayed constantly and without boundary
The ringing of the division bell had begun
Along the long road and on down the causeway
Do they still meet there by the cut
There was a ragged band that followed in our footsteps
Running before time took our dreams away
Leaving the myriad small creatures trying to tie us to the ground
To a life consumed by slow decay

The grass was greener
The light was brighter
With friends surrounded
The nights of wonder

Looking beyond the embers of bridges glowing behind us
To a glimpse of how green it was on the other side

Steps taken forwards but sleepwalking back again
Dragged by the force of some inner tide
At a higher altitude with flag unfurled
We reached the dizzy heights of that dreamed of world


Encumbered forever by desire and ambition
There's a hunger still unsatisfied
Our weary eyes still stray to the horizon
Though down this road we've been so many times

The grass was greener
The light was brighter
The taste was sweeter
The nights of wonder
With friends surrounded
The dawn mist glowing
The water flowing
The endless river

Forever and ever

*****

امید های بزرگ


فراتر از افق جایی که موقع جوونی توش زندگی می کردیم
در دنیایی از مغناطیسم و معجزه
فکرمون همیشه آزاد بود ... بدون هیچ مرزی
تا که ناقوس تفرقه نواخته شد

در طول جاده ی دراز ... ته یک گذرگاه
آیا اونا از اونجا برای قطع کردن دیدن می کنن ؟

اونجا یه گروه خشن بود که رد پای ما رو دنبال می کردن
جلوتراز زمان حرکت می کردند و رویاهای ما رو کنار می زدند
ترک کردن هزاران خلاقیت کوچک ... اونا سعی می کردن ما رو زمین گیر کنن
به سمت زندگی ای رو به زوال ...

چمن ها سبز تر بودند
و نورها درخشانتر ...
با دوستانی که احاطه می کردند
شبهای حیرت رو ...

نگاهی فراتر از خاکستر پل هایی که پشت سرمون خراب میشدن
و یه نیم نگاه به اینکه اون طرف پل چقدر سرسبز بود ...
قدم ها رو به جلو بود اما هر شب موقع خواب به عقب بر میگشتن
انگار یه چیز درونی اونا رو به اجبار روی زمین می کشید

توی یک بلندی با پرچمی که افراشته میشد
از رویایی که از دنیا داشتیم فقط یک ارتفاع گیج کننده بدست اوردیم

برای همیشه دست و پاهامون بسته شده توسط آرزو و جاه طلبی
هنوز هم گرسنگی ای هست که اونو سیر نکردیم
هنوز هم چشمای خسته ی ما به افق خیره مونده ...
به جاده ای که به هر حال مدت زیادی درش بودیم

چمن ها سبز تر بودند
و نورها درخشانتر
مزه ها شیرین تر بودند
شب های حیرت ...
با دوستانی که دورمون رو میگرفتن
طلوعی که مثل ذغال داغ , وهم آلود بود ...
با آبی که فواره می زد
و یک رودخونه ی بی پایان

برای همیشه و همیشه ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 3:44  توسط نسا |